|
کاش ديوانه و مجنون نشود قلب و نگاه کاش در غربت دل ها نرود حس گناه کاش عريانی افکار شويم از نفرت عشق را جا بدهيم در وسط عقل و خيال کاش باور بِکنيم بودن را لحظه ی داغ نبودن ها را حسرت ثانيه ای دير شدن در عبور از گذر دلهامان نکند . . . نکند غافل ِ از ياد خدا باز شويم ؟! صبح ها عطر محبت ندهيم..!؟ باور ثانيه را قفل کنيم..!؟ گذر لحظه ی ديدار به فردا بکشيم..!؟ يادمان سخت به دريا باشد به سواحل ، به افق ، لحظه ی بيداری ها عاشق و دوست بداريم و به صحرا نبريم در ميان دلمان جا بدهيم باورش باز کنيم از دنيا رخت ها را بکشيم از غم ها به دلش مهر (عشق) تعارف بِکنيم به طراوت دل و صيقل بدهيم همه را عشق بورزيم و به دل ها بدميم عطر خوشبوی وصال . . .!! " یاسمن "
زمانی که ایستادن را احساس کردم و باور بلند شدن را در خود دیدم را اولین پله از زندگی ایستاده و آسمان را با تمام محو شدگی اش نظاره گر بودم … پاشیدگی رنگ آبی اش برایم زیبا بود اما کافی نه…!!! ولی حال بر بیستمین پلکان ایستاده ام و تماشاگر آسمانم ، با تمام پژواکهای سکوت و آرامشش…..در زیباترین و ناب ترین لحظه "بیستمین سال زندگی ام مبارک" یاسمن. . .
گاه برای نوشتنم هم دلیل ندارم،گاه خودم را هم بی دلیل میپندارم.... گاه گاهی می خواهم درون واژه ها گم شدهای پیدا کنم از جنس احساس و بنوازم آهنگ محبت را بر دیواره ی قلبش و بفهمانم که دلیل بودنم می باشد! و گمان کنم می رسم به او ، او که بدنش را مخفی کرده و چشم و دیدگان دیگر تاب زیاد باز ماندن را برای جستنش ندارد .... پس کجا ؟ چگونه ؟ کی؟ می توانم احساس کنم در کنارت هستم ، در کنارم هستی ؟! نمی دانم دیگر چگونه دایره مانندهای روی گونه ام را مخفی کنم وقتی تنهایی. و تنهاییم با بودنت پر می شود . . . پس می نویسم و نوشتم ..... اما ......... اما نشانیت ؟ نشانیت را چند روزیست عوض کرده ای ؟؟ چون پست چی نامه ا را بر می گرداند ، چون Mail هایم Error می دهند .......... نمی دانم ....قهری با من ؟؟!! دیگر نمی شنوی ام ، نمی بینی ام . . . من که گفته بودمت بی تو هیچم ، من که گفته بودمت سکوت شبانه هایت و لبخند مکث کردن هایت برایم کافیست فقط کنارم باش... چه شده ؟؟!! در کوچه های دلم سلامی پاسخ نمی دهم چون نوای سلامت همیشه برایم تازگی دارد ، به هیچ کس دست دوستی نمی دهم چون باور دارم نمی روی از کنارم . . . اما کاش یادداشتی برایم بگذاری یا کاش بیدار شوم و بینم تمامی،خواب بود که از دوری خودت با خودم می دیدم!! اولین یادداشت و نگاه صبحگاهت همیشه در مقابل سجاده ام گذاشته ام تا مستانه به سجدگاهت خم شوم و بگویم مرا ببخش ... آری باورم شد !! کوتاهی از من بود تو که کوتاه بودن را نمی شناسی ، تو که آنقدر بزرگی که من کوچک، خیالم هم خشک می شود اگر تصور کنم به من نگاه می کنی . مرا ببخش .....در کوچه بازار بزرگان می گویند تو تنها بخشنده ای هستی که منت نمی گذاری !! می بخشی ام ؟؟ دلم کوچک و غم ها و ناراحتی ها اقیانوسی بیکران... باز هم تنهایم می گذاری ؟؟ همان بزرگان از دیار وفا گفتند تو مهربانی ،تنهایم نمی گذاری . به نگاهت همجون همیشه محتاجم ، احتیاج معنای یک کوچک در مانده است . . . درمانده در راه نگاه تو . . . درمانده در باور بودنت .خدایم تنهایم نگذار دستهایم خالیست .... قلبم پر لرزش .... به درگاهت می آیم اگر مرا برهانی ، باز هم برایت می نویسم هر چند پاره اش کنی و یا جوابش را خالی برایم پست کنی ! با اینکه میدانم زیاد بزرگی .....زیاد... دوستت دارم خدا .....دوستت دارم " یاسمن "
واژه ها سنگینند
دست ها خشکیدند این چه رسمی ست که دل ها همه از هم دورند. . .!! ابرها غمگینند چشم ها بارانی ست آسمان تیره و تار همه از جنس سیاهی شده اند همه از جنس دروغی زنده اند همه با جامه ی تلخی ماندند هیچ کس خالص نیست هیچ کس پیدا نیست همه در هم هستیم همه دنبال کسی می گردیم همه احساس عجیبی داریم همه عشقیم ولی نفرت و از سر داریم . . . ! همه از رویای بهاریم ولی از فکر تهی می نالیم . . .! همه دنبال کسی می گردیم که نگاهش آبی ست و و دلش دریایی ست و نیازش همه از جنس اقاقی ، نرگس… و صدایش به بلندای افق ، پر جنبش… همه با هم هستیم ولی از هم دوریم همه هستیم ، ولی انگاری در درون برچیدیم حس و احساس محبت با هم آسمانی بودن… بی توقع زیستن… شادمانه ماندن… عاشقانه مردن… آری… همه با هم هستیم ولی …. از هم دوریم !!! " یاسمن"
غم نان کاش بدانی غم نان یعنی چه. . .؟؟ یعنی آدم به تب گندم از ایمان افتاد. . . آدم آن روز که دستش به دهانش نرسید !! از خدا دور شد و در پی شیطان افتاد. . . ! استشمام عطر خوشبوی رمضان از پنجره ملکوتی شعبان گوارای وجودتان. . . " رمضان مبارک "
آسمان هم گاهی رنگ خوشبختی دریا دارد و دلش می خواهد با طنینی ( نسیمی ) از دل روی امواج زمین غلط خورد . . . و چه زیباست بفهمد که زمین آرزویی به بلندی . عظمت . وسعت او را دارد که درونش همه در حسرت یک لحظه افق می لرزد !!! " یاسمن "
جاده ي خيالم تنهاست و بهار نزديك است . . . !! هنوز در خش خش زرد برگ ها قدم مي زنيم , عجله كن . . . زمان نگران من و توست حضورت را نشان بده با من / به دنبال من / به دريايي از سبزي ها پا گذار دستانت را به من بده !! جاده انتظار من و تو را مي كشد . . . خيالم به خيالات روزگار خوش است بيدارم نكن . . . . !!!
" زندگی پیچک یاسی ست که از خانه ی همسایه به تو می خندد و تو باور داری که نگاهش خوشبوست . . . !! " "سهراب سپهری"
پرانتز را باز کنید : بنویسید " پرنده . . . " پرانتز را نبندید . . . . بگذارید پرنده پرواز کند !!
عین گلبرگ که در لرزش باد راه را طی می کرد
تو که از جنس کبوتر هستی مانع ها را بردار . . . ! " یاسمن "
در عاشقانه های امروز تقدیرت می کنم تا در بی کرانه های فردا بیادم باشی. . . "روزت مبارک دانشجو " از عزیزان بابت تآخیر در تبریکم معذرت می خوام . . . امیدوارم موفق باشید.البته بیشتر از قبل. . . و بهترین های زمین و آسمون و واستون آرزو دارم. نیلوفری بمانید. یا حق
سبک بال و با نشاط مثل تکه های نور پیش می روی . . . آسمان سرای توست دست هایت را برای خورشید تکان بده !!
زندگی چون قفسی است قفسی تنگ پر از تنهایی و چه خوب است لحظه غفلت آن زندانبان بعد از آن هم !! پرواز . . .
رفتنت عمق غریبی توی چشمام ، جا می زاره. . . حس سرد بی صدایی توی ذهنم، پا می زاره . . . منتظر باش که نگاهی همیشه جاده ی راته . . . سبقت بی جا نگیری که دلم خیلی باهاته !!! " یاسمن "
امسال هم اومد . . .چقدر منتظرش بودم که بیاد ! چه زود اومد . . . آره یه سال دیگه بزرگ شدم , یه سال دیگه باورم کردن , وای خدای من تو چه مهربونی که یه سال دیگه به من عمر بخشیدی . . . چقدر بزرگی که منو بزرگ می کنی !! ازت ممنونم ....ازت ممنونم که واژهی محبت و بیشتر بهم فهموندی , واژه ی احساس و یک سال بهتر واسم معنی کردیش ! با این که خیلی دوری اما از یه کهکشون دور دستتو می بوسم و ازت یه خواهش کوچولو دارم: خدای مهربونم !! تو این قشنگترین لحظه و دوست داشتنی ترین وقتم نگاهت و تا سال دیگه ازم نگیر , تنهام نذار خدای احساسم ! بازم ازت ممنونم . . . 20مین بهار زندگیم مبارک تو که من و لایق زنده بودن دونستی. کمکم کن دل هیچکی و نشکونده باشم ونشکونم !! " تولدم مبارک " خوشحالم که بهم سرمیزنید و از تنهایی درم میارین ....همچنین از گلهای مهربونی که بهم تبریک گفتن هم ممنوم!! آره با توام که من و یادت بود دوست گلم...... بیا در یک شب آرام و مهتاب کمی هم صحبت یک یاس باشیم اگر صد بار قلبی را شکستیم , بیا یک بار با احساس باشیم میای با من؟؟ پس صبر کن . . اما اول بیا کیک تولدم و بخوریم بعد . . باشه؟؟ اگه نا چیزه اما با یه دله پره از احساس درستش کردما....ناقابله , اما نوش جونت .
نمی دانم پس از مرگم که آید بر مزار من ؟؟ که بنشیند به سوگ من ؟؟ سیه چشمی , سیه بر تن کند یا نه !! ولی سوگند , تو را سوگند به جان دلبرت سوگند, مرا هم یاد کن آن شب که من در زیر خاک سرد تنهایی , تنهایم !!
...همان روزی که چشمانش به چشمانم گره خوردند !
...همان روزی که دستانم فقط سنگینی احساس را حس کرد ! ...همان روزی که دل در سینه ام آرامش چندین و چندسالش درون جاده ای از گرد و نفرت رها می کرد ! دلم لرزید... نگاهم جور دیگر شد... صدایم از درون سنگین سنگین شد ... در آن یک لحظه ی پر حس و آسایش ... دلم بد جور می لرزید فقط آن لحظه را دیدم که دستم گرمی دستی پر از الطاف مهر آگین را حس کرد ! نمی دانم چرا ؟! اما کمی از لرزشم کم شد !! نگاهش را زیباتر . . . به زیبایی یک بوسه ی پروانه به روی گلبرگ سرخ گل ها . . . به سان بوسه ی امواج دریا روی ساحل ها . . .به من انداخت !! چه زیبا بود آن زیبا ترین لحظه !!! لبش چون مرغ عشقی از تمنای درونی روی هم لغزاند... سرش را رو به دستانم نگه داشت و یکباره نگاهم کرد !! ولی اینبار ... پر از آرامشی زیبا به من آهسته و آرام می گفت: با تو می مانم...اگر جان در بدن باشد برایت سقفی از عشق و محبت با پرطاووس می سازم ! ...اگر جانم توان باشد تو را بر عرش زیبای درون آسمان ها می فشانم !! فقط با من بمان ای واژه ی زیبای احساسم . . . فقط با من بمان. " یاسمن "
ای دوست بهار بی خزان را دریاب هنگام سحر حال اذان را دریاب یک ماه تحمل کن و یک سال صفا مهمانی ماه رمضان را دریاب!
عجب صبری خدا دارد . . . اگر من جای او بودم همان یک لحظه ی اول, که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان , جهان را با همه زشتی و زیبایی به روی یکدگر ویرانه می کردم ! عجب صبری خدا دارد, اگر من جای او بودم . . . عجب صبری خدا دارد, چرا من جای او باشم , همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد !
بی تو انگار زمین در هوس باد به خود می پیچد ـ آسمان در نظر ماه تو را می بیند ـ هم نفس با تپش تند صدایت هستم ـ کو که احساس درونم به هویدا گردد ـ واژه ی عشق نهان شد ز وجودم اما ـ بی هوس در نظرم ماند نگاهی شیدا !!! " یاسمن"
آسمون هم دلش می گیره وقتی می بینه درونش پر از سر و صداس, اما قطره اشکی سرازیر نمی شه ! دریا هم دلش می گیره وقتی فقط برای شادی موج هاشو پشت سر هم می فرسته, ولی آدم ها رو به جای موجهاش پس می گیره ! سنگ هم دلش می گیره وقتی خیلی حسا درونش نهفته است, اما چون سنگه انو سخت می بینن ! منم دلم می گیره وقتی می خوام از ته دل بخندم , اما اون وسطها (وسط دل) جایی ندارم واسه خندیدین ! ( یاسمن )
......دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت به روی آسمان آبی احساس پرستوهای مهر و دوستی پرواز می کردند ! به روی بام ها ناقوس آرامش صدا می کرد ! مگو این آرزو خام است.........مگو روح بشر همواره سرگردان و ناکام است ! اگر این کهکشان از هم نمی پاشد وگر این آسمان در هم نمی ریزد , بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم...........!!!
من کسی خواهم شد... آسمان هم باشی... بغلت خواهم کرد...! فکرگستردگی واژه نباش! همه درگوشه ی تنهایی من جادارند.....
چقدر مست وصال بودیم و شور جوانی در سر داشتیم چقدر نگاهها عاشقانه گره می خوردند و چقدر زیبا لبها را برای گفتن احساسمان می جنباندیم......ولی روزگار شاهد زیبایی ما نبود..!! ناگهان برداشتی آن نگاه دل ربایت را از نگاهم ناگهان ترسان شد دل خوش باور آن احساسم! آسمان بغضی کرد دل دریا لرزید آتش از سردی احساس به خود می پیچید شانه هایم پر بود...پر از غم پر از سنگینی دستها دور از هم وچه امواج غریبی می رفت رد پاها را شست!!!جای آن ها شنی از غربت و تنهایی نشانم می داد و چه خاموش شد آن لحظه...که می رفتی! آرام دست به چشمان غمینم بردم پر از مروارید پر از دانه ی برفی در دلم غوغا بود من چه کردم که دلت با من نیست...؟؟ شانه هایم سنگین گوشهایم گرم است گرم امواج صدایی شیرین و تو با لحن عمیقت گفتی: دوست می دارمت ای یاس سفید... چشم هایم جا ماند از تمام برف ها آن توهم به سرم خورد که با احساسی ولی انگار دلم هم با توست... ای خدایا . . . . . .او که رفته.... این صدایش ! ؟ این نگاهش ! ؟ با تمام آن غبار خستگی ها گردنم چرخی خورد و تو آرام لبت را به لبم چسپاندی و که گفتی: دوست می دارمت ای یاس سفید... حال دیگر باورم شد تو نرفتی ... پشت سر می خواستی دل من لرزانی و به آن دل گرمی با صدایی فریاد گفتمت: با تو خواهم ماند گل یاس سفید...!! و به اندازه ی اشکهای ریزان به زمانه گفتیم تو نباشی دلها چه معصومانه گره خوردند باز!!!! * ياسمن*
از ماه لكه اي بر پنجره مانده است از تمام آب هاي جهان قطره اي بر گونه ي تو و مرزها آنقدر نقاشي خدا را خط خطي كردند كه خون خشك شده ديگر نام يك رنگ است از فيل گردنبندي بر گردن هايمان و از نهنگ شامي مفصل بر ميز فردا صبح انسان به كوچه مي آيد و درختان از ترس پشت گنجشك ها پنهان مي شوند...!!
من به اندازه جشمان تو غمگين ماندم و به اندازه هر برق نگاهت به نگاهي نگران، تو به اندازه تمام تنهايي من شاد بمان...!!
تنها زماني که احساس کردم خيلي خوشبختم لحظه اي بود که هيچ کسي صداي فرياد هام رو نميشنيد منم تا تونستم فرياد زدم!
من به امار زمين مشكوكم..... اگر اين شهر پر از ادم هاست!!!! پس چرا اين همه دلها تنهاست؟؟.... |
About![]()
Home
|